عليشير نوايي 2
سه شنبه 20 تیر 1391

عليشير نوايي (۸۴۴ ه.ق در هرات - ۹۰۶ يا ۹۰۷ ه.ق) شاعر، دانشمند و وزير سلطان حسين بايقراي گوركاني (۸۷۵ – ۹۱۱ ه. ق.) بود.
امير عليشير نوايي نام او عليشير بن الوس يا كيچكنه يا كيچينه يا كجكنهٔ نوائي جغتايي و ملقب به «نظامالدين» است. از بزرگزادگان خاندان جغتاي پسر چنگيزخان حاكم ماوراءالنهر و كاشغر و بلخ و بدخشان بود.
او مردي نيكوصفت و دانشمند و شاعر بوده اشعار بسياري به دو زبان فارسي و تركي جغتايي دارد به همين جهت مشهور به «ذوللسانين» بود. تخلص او در اشعار تركي «نوائي» و در اشعار فارسي «فاني» يا «فنائي» است.
وي در سال ۸۴۴ ه. ق. در هرات متولد شد و تحصيلاتش اوليه خود را نزد پدرش كيچكينه بخشي -كه از جمله وزراي تيموريان بود - كسب كرد و سپس براي ادامه تحصيل به سمرقند رفت. عليشير در خردسالي با سلطان حسين ميرزا كه همدرس و هممدرسه بودهاند، عهد و پيمان بسته بودند كه هر كدام به سلطنت برسد از حال ديگري تفقد نموده، فراموشش نكند . نوائي از آن پس به منظور تحصيل معارف و كمالات خراسان و سمرقند و بسياري از شهرهاي ديگر را سياحت كرد و در آن ميان گرفتار فقر و فاقهاي سخت شد. در اين هنگام سلطان حسين ميرزا در هرات به سلطنت نشست و به حكم همان پيمان قديم، امير عليشير را از سمرقند فراخوانده منصب مهرداري خود را به وي واگذار كرد و اندكي پس از آن امر صدارت را نيز به او داد و بزرگي مقامش به جايي رسيد كه هر يك از برادران و فرزندان سلطان، ملازمت او را مايهٔ شرف و افتخار خود ميدانستند و سلطان نيز بي مشورت او به هيچ كاري اقدام نميكرد. اما عليشير با وجود اين همه مشاغل، از مطالعات علمي و تأليفات مختلف دست برنداشت و مجلس او مجمع علما و فضلاي آن روزگار بود و كتابخانهٔ وي نيز عمومي و مورد استفادهٔ علاقمندان بود كه از آنجمله خواندمير مؤلف حبيبالسير نيز از آن كتابخانه بهرهها برده است.
سرانجام وي از امور دولتي استعفا داده منزوي گشت باني خانه ي شعري گشت كه ملا عبدالرحمان جامي عضو دائم آن بود. او درويـشي را بر همهٔ امور ترجيح داد. و در عين انزوا نيز مورد توجه سلطان حسين بوده و شاهزادگان موظف به استفاده از مجالس وي بودند. و عاقبت او به سال ۹۰۶ يا ۹۰۷ ه. ق. درگذشت.
امير عليشير علاوه بر مقام علمي و تأليفات بسياري كه داشت، از آنجا كه شخصي خير و نيكوكار بود آثار خيريهٔ بسياري از او به جاي مانده است كه از آن جمله ايوان جنوبي صحن عتيق امام رضا و آب نهر خيابان مشهد، و مقبرهٔ فريدالدين عطار نيشابوري در نيشابور، و بقعهٔ امير قاسم الانوار در قريهٔ لنگر ميباشد.
******
كؤنگليم اورتانسين اگر غيريغَه پروا ايلاسَه
هر كؤنگيل هم كيم سنينگ شوقينه پيدا ايلاسَه
اؤزگالار حسنين تماشا ايلاسَه٬ چيقسون كؤزؤم
اؤزگا بير كؤز هم كي حسنينگني تماشا ايلاسَه
غير ذكري آشكارا قيلسا، لال اولسون تيليم
قايسي بير تيل هم كي ذكرينگ آشكارا ايلاسَه
ترجمه:
دلم آتش بگيرد اگر به كسي غير از تو توجه كند. همچنين هر دلي (بهجز من) كه عشق تو را داشته باشد.چنانچه چشمانم به جمال ديگر خوبرويان نظر كند، بركنده باد! همچنين هر چشم نامحرم كه نظر به جمال تو داشته باشد.زبانم لال باد اگر صحبت از كسي جز تو كند.
همچنين هر زبان بيگانهاي كه حديث تو كند.
غربتدا غريب شادمان بولمَسايميش
ايل اونگا شفيق و مهربان بولمَسايميش
آلتين قفسايچره گر قيزيلگؤل بولسه
بولبولغه تيكَندَك آشيان بولمَسايميش
ترجمه:
غريب در غربت شاد نميگردد. مردم (آنجا) با وي صميمي نيستند.چنانچه گل سرخ را در قفسي زرين نگه دارند، برايش مأواي مطلوبي نيست و حكم خار براي هزاردستان را دارد.
******
حسن روي حور جنت را فلك اظهار كرد
چون رخ خوب تو ديد، از كعبه استغفار كرد
وه چه كافر بود آن كز دير مست آمد برون
بهر قيدم رشته تسبيح را زنار كرد
باغبان تا كرد تشبيه دهانش، غنچه را
در دلم از زخم پيكانها فزونتر كار كرد
كلك قدرت حل آن در دورهء ساغر نهاد
مشكلاتي را كه در نه گنبد دوار كرد
رنديش بادا حلال آن كو به عشق مغبچه
خرقهء سجاده، رهن كلبهء خمار كرد
لعل جانبخشش ز مردم جان به آساني گرفت
سخت خوانيهاي من اين قصه را دشوار كرد
بر سربازار حسنش، خود فروشي را گذاشت
يوسف و پيش رخش بر بندگي اقرار كرد
دوش چو ميمردم ز هجران صراحي خون گريست
شمع نيز از سوز دردم خود كشي بسيار كرد
مست و عاشق فاني از دير مغان آمد برون
هردو ثابت شد به او، گرچه بسا انكار كرد
******
عالمي خواهم كه نبود مردم عالم در او
كز جفاي مردم عالم نباشد غم در او
ني به روز اشك اسيرانش نمايد سيل قتل
ني به شب ز آه غريبان كسوت ماتم در او
ني ز بيداد فلك در وي دلي با صد الم
ني ز شمشير ستم صد زخم بي مرهم در او
نز پريرويان در او خيل همه نا آدمي
ني هزاران ديو از جنس بني آدم در او
چون محال است اين هوس اي دل سوي ميخانه رو
زانكه باشد هر سفال كهنه جام جم در او
لعلگون مي ريز در وي كز صفا و مرتبه
سرنگون بنمايد اين فيروزگون طارم در او
آنچنان دركش كه گرچه باشد آن جام سپهر
يافت نتوان چون ته دوزخ اثر از نم در او
تا چنان فارغ شود خاطر ز خوب و زشت دهر
كز تخيل باز نتوان يافت بيش و كم در او
"فانيا" در وضع گردون پير مكن انديشه زانك
نكته يي نبود كه نبود برخرد مبهم در او
قايناخ: دي وي بي فرومي توركلر بلومي
بؤلوم : عليشير نوايي (ملقب به نظامالدين)CĞ-TR
یازار : ائشيلداق